بوي باران ; بوي سبزه ; بوي خاک
شاخه هاي شسته ; باران خورده ; پاک
آسمان آبي و ابر سفيد , برگهاي سبز بيد
عطر نرگس , رقص باد
نغمه شوق
پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست
نرم نرمک مي رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
يک زن
يک مرد
بر ريسمان سرخ بلند از برابر هم می آيند
نزديک ميشوند در تعادل روز و شب
بادِ عبورشان درهم ميپيچد
و لحظه ای تعادل خود را از دست ميدهند.
ديدارِ ناگزير
شوق درنگ تا گذر آسان شود.
سينه به سينه دست به دست
آئينه در برابر خود ميگردد
و راه در تعادلِ آغوش ميگشايد.
يک مرد
يک زن
يک جای پا که ميماند در روح
و ريسمان
خطي که ميدود
دور زمين
******
جسدم
جسدم را پيچيده اند لاي گريه و زاري
به موهايت چنگ مي زني
چنگ مي زنم به خاك
نگاهش كن! نمي تواند بايستد
جسد نه
جسدترم با بيني ام كه از كفن زده بيرون
تا بوي موهايت را از باد بگيردو بوي جسدم را
با لباسهايت تكيه داده اي به درخت
نمي توانم بايستم
كنارت ميان گريه و زاري
صدا مي برم به خاك
تا نشنوم
درختي با موهاي قرمز و چشمان قرمز و لبان قرمز بگويد
نگاهش كن، مرده!